حكيم زجاجى
1045
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
پادشاهى قوام الدوله ابو نصر در بغداد بيست و چهار سال و نه ماه و نه روز بيامد سرافراز ، دين را قوام * شهاب ابو نصر بانام و كام به بغداد شد موسم نوبهار * به عيش و طرب بود ليل و نهار ورا تا كسى بر خليفه گماشت * به دل در ، جز از كين به طائع نداشت از اين پيش گفتم كه با او چه كرد * نكوهيده و بىوفا بود مرد طمع كرد در مال طائع امير * ورا از پى سيم و زر كرد اسير مقام خلافت به قادر سپرد * ز طائع بزرگى و ميرى ببرد به زر عاشق « 1 » و آرزومند بود * دلش از پى سيم و زر بند بود پى زر درآورده سروى ز پاى * به زودى نهالى نشاندش بهجاى ز سيصد فزون بود هفتاد و هشت * كه قادر در آن بوموبر مير گشت ابو نصر چون شد به بغداد مير * بگويم تو را ميريش ياد گير دو ده سال و بر سر چهار آن سوار * به بغداد بد خسرو و شهريار بر آن بر دو ماهت ببايد فزود * كه در شهر بغداد او مير بود دو سال از بر چل دلاور بزيست * براى جهان بىكران خون گريست بر اين بود نه ماه و نه روز بيش * كه بيرون شد از مسكن و جاى خويش از آن پس كه مال جهان گرد كرد * بشد ز اين جهان ، دل پر از داغ و درد چه سود است اين زر نگه داشتن * پس آنگه به بدخواه بگذاشتن پى دشمنان رنج بردن خطاست * به بدخواه گنجت سپردن خطاست گرت مال و گنج است از پيش بيش * فرستاد بايد پى خود ز پيش كسى بود عاقل كه زر خود نديد * در اين دهر دون نيك يا بد نديد اگر داشت چيزى ، بخورد و بداد * وگر نى ، يكى مهر بر لب نهاد چو بربست بو نصر تازنده ، رخت * به ديگر كسى ماند آن تاج و تخت زمانه ورا داد ناكام ، زهر * به زارى و خوارى برون شد ز دهر
--> ( 1 ) آرزو